30 هرگز غروب شنبه خرداد را فراموش نمیکنم, غروبی که رنگ خون داشت و بوی مرگ. پلیدی موتور سوارانی را که بعد از کشتار و ضرب و جرح همونانشان ظفرمندانه چوبدست در هوا میچرخاندند و عربده میکشیدند را هرگز از یاد نمیبرم. ضجه های جوانکی را که پایش تیر خورده بود ، جان دادن عزیزی که سفیر گلوله مغزش را شکافته بود و نگاه های مظلومانه و ملتمسانه نوجوانی را که اسیر شده بود ، هرگز فراموش نمیکنم . آنروز قلبم لبریز کینه بود ، نگاهم شکننده تر از اشکهایم و صدایم لرزان تر از همیشه تاریخ … اما سبز ماندم … سبز ماندیم …. . هرچه گرد مرگ پاشیدندن ، نا امید نشدیم ، هرچه افیون ترس پراکندند ، نهراسیدیم و امروز به چشمهای خود میبینم که هرچه جمعه سبزمان نزدیک تر میشود ، لحظه به لحظه قلبهایمان تندتر میتپد و ما یکپارچه ، همدل و همصدا هرچه بیشتر سبز میشویم
This entry was posted on ۰۸:۵۷ and is filed under . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

0 نظرات: