گویند یكی از مؤمنین را وارد بهشت می كنند. به محض ورود یاد توصیف هایی كه در دنیا از بهشت شنیده بود می افتد. می بیند كه جوی ها و نهرهای فراوان از شیر و عسل در كنار درختان ِ سر به فلك كشیده جاری ست و هوای لطیف و آهنگ های موزون فضا را انباشته است .
در كنار نهری، سفرة صبحانه اش را گشوده و چاشت مفصلی می خورد، ناگاه وی را عطسهای عارض میشود، بلا فاصله حوری زیبا در مقابل وی حاضر شده و از وی می پرسد : «سرورم، مرا صدا كردید، در خدمتگذاری حاضرم !»
مؤمن شگفت زده میگوید : «من كسی را صدا نزدم، فقط عطسه نمودم»
حوریه می گوید : «اینجا همه مرا اینگونه صدا می كنند ، حالا هم آمده ام ، و آماده ام كه آنچه می خواهی برآورده كنم!»
مؤمن كه تاكنون موجودی به آن زیبایی ندیده بود ، فی الفور بند شلوار را می گشاید و مشغول مجامعت با او می شود ، در آخرین لحظات مجامعت ، از فشاری كه بر مؤمن آمد ناگهان و بی اختیار بادی از ماتحتش خارج می شود و بلا فاصله فرشته ای با قد بلند و اندامی تنومند، با ذَكری آماده بكار در مقابلش ظاهر می شود !
مؤمن دست از مجامعت كشیده و می پرسد : «كه هستی و اینجا چه می كنی؟»
پاسخ می شنود : «من غلمان هستم و فرشتة ذكور مقیم بهشت ، تو مرا صدا زدی؛ حال آمده ام و در خدمت تو هستم !!»
مؤمن : «من كسی را صدا نزدم فقط در اثر فشار، گ و ز ی از من ناخواسته خارج شد»
غلمان می گوید : «در اینجا همگان مرا اینگونه صدا می زنند» و بدون معطلی مؤمن را بر گردانیده و چنان او را … كه چهار ستون بدن مؤمن به لرزه می افتد .
مجامعت به پایان می رسد و حوریه و غلمان از نظر مؤمن نا پدید می گردند ، مؤمن هم سفره خود را جمع كرده و لنگان لنگان ، عزم خروج از بهشت را جزم می كند . هنگامی كه میخواهد از دروازه بهشت خارج گردد ، در بان متعجب علت خروج را از وی سؤال می كند.
مؤمن می گوید : «مرا در روز بیش از یك عطسه عارض نمیشود ، ولی روزانه صدها گ و ز می زنم، اینجا به كار من نمیآید ، كه برای یك ملاطفت، بخواهند صد بار ....»


0 نظرات: